به محضر تمام دوستان دور ونزدیک که حقیر را از سر لطف و صفای باطن همواره مورد بزرگواری خویش قرار میدهند. خدا وند سبحان دل بی ریای شما را از من نگیرد آمین.
یک عذر خواهی از ته دل به همه ی یاران عزیزم به خاطر غیبت چند ماهه ای که بدلایل مختلف شخصی و مشغله های متعددی که داشتم ، بدهکارم که انشاء الله به روی ماهتان خواهید بخشید.
امروز عصر گوشی حقیر زنگ زد و هم ولایتی بزرگوارم، دوست وشاعر محجوب وفرهیخته جناب حاج محمدمرادی نصاری نازنین، ما را به مراسم عرفانی بازگشت نورانی شان از مکه ی مکرمه دعوت فرمودند. با این بهانه ی مقدس از صمیم این دل روستایی این سفر سراسر نور وامید را به محضرشان شادباش میگویم.خدا کند که تمامی لحظه هامان آغشته به یکرنگی ها و مهربانیها باشد.
این دو بیتی را به یمن زیارت گل روی حاج محمد مرادی عزیز ، به آستان مقدس بی بی دو عالم سلام الله علیها پیشکش میکنم و همه ی شما را به خداوند عزیز میسپارم.
بی بی قربون اون صبر عجیبت
فدای نالــــه ی أمّن یُجیــبِت
ببیـن کرده هوای دیدنـت را
دلـم ، این زائر خاک غریبت !
التماس دعا. و به امید دیدار
رد معصومانه ی گامهایت را
بر قلب بلورین خویش حک کرده اند
بهار حتی
با آن همه سبزه و درخت
بر رد عبور تو پای نخواهد گذاشت
بی بدیل باستانی من!
داری از من دور می شوی
این را ر د مأیوس گامهایت به من می گویند!
تا کلاه دلخوشی ها از سر م نیفتد
کفشهایت را بر عکس پوشیده ای!
نام بلندت را که تکرار می کنم
زنبورهای عسل بر گرد دهانم
عاشقانه می رقصند!
آنها هم میدانند
که تو
چکیده ی شهد گلهای جهانی !
از دست جنگل بی ایمانی است !!!!
شبی سردو زمستانی است ،داردیکریز برف می بارد ،
(چراغها ی رابطه تاریکند ! )، شب از نیمه گذشته است ......
در دل همین تاریکی های معصوم و شیرین دفترو مداد را
برمیدار م .... و این غزل پا به سرزمین دل من می گذارد ...

خداحافظ
خداحافــــظ پریـزاد من ــ ای اندوه مادر زاد !
خرابـــم کرده ای هر چند اما ــ خــانه ات آبــاد
زداغ سـرگـذشت تلــخ عمـــر رفته ام دیـــگر
ازین پس، لحظه هایـم را، بدست بـاد خواهـم داد
تمـام هستیم ای دوست مشتی شعر تنهایی است
که آنهم نذر یک بیت از غــزلهای نگـاهت بــاد
خودت میدانی این دل لحظه ای حتی نیاسوده است
ازآن روزی کـه چشمانت به چشم خستـه ام افتـاد !
*******
عـــذاب دل بـــریـــدن از نگــاه گــرم و شیــرینــت
نمیـدانی چـه کــرده بـا دل صـد پاره ام ای داد !
دگر غمگیـن تــر از مـا را،بـه چشـمانت نخـواهی دید
میـــان غربت و تنهـــــــایی این دشت بی فریـــاد
ومـــن باور نمـیکــردم کـه روزی سرنـوشــتی شــوم
مـرا اینگـونـه دور از تـو بـدسـت مرگ خـواهد داد !
******
وبعــد از تـو ــ تـو ای زیبـا تـرین رو یـای معصـو مم
بـرایـم هر چه پیش آید خوش آید هر چه بادا باد
شعر از: حجت اله رستمی بهمن ۱۳۷۲
دیگر آن هوای گذشته نیست
وقتی که می توانستی بی آنکه نامه ها را بخوانی
زخمهای دلهای بیقرار را
از لرزش انگشتان نامه رسان ها درک کنی.
نسیم که می آمد هفت پشت نسبت را میلرزاند
وتو می فهمیدی
یک نفر، آنسوی این دلشوره های شیرین
فانوس نگاه مضطربش را
در تهاجم طوفان انتظار
براه آمدنت آویخته است.
این روزها اما......
درین درگاه مُرّدد
امید روشن آمدنت
در هیأت یأسی خاکستری
آنگونه آزارم می دهد
که تمام چراغهای چشم براه کوچه های دلم را
مترسکی میبینم
که هرگز نتوانستند
یخهای دلهره را در ذهن نومید جالیز نگاهم آب کنند !
امید در من
بسان موجی که در میدان جاذبه ی ماه نیست
بی تو در حصار جزر تنهایی میمیرد!
****
درمدار دنیای لرزان ما
جای جذبه ی نگاه زلالت همواره خالی است!
بانام ویاد حضرت احدیت
امروز داشتم یکی ازدفترهای قدیمی ام را ورق میزدم که
چشمم به یکی از اولین کارهام افتاد.درواقع
نوعی رجعت به گذشته ها،با آن همه دلشوره های کوچک وبزرگش.
ابری شدم سترون وزایا ، خاطر جمع وپریشان و.....
آری خاصیت نازنین عشق عزیز همین است و همین خوب است
همین خوب است. ه م ی ن خ و ب .......
واین همان شعری است که غباراولین سالهای
شروع سرایش مرا برچهره دارد...
با همه ی کاستی هاش وبی هیچ ویرایشی می نویسمش.
انشاءالله بپذیرید .
....................................................................
چه شب خسته وتلخی، چه بهار زردی!
چه عطشناکی محضی، چه غروب سردی!
به یقین، بی تو درین کوچه دلم می پوسد
رفتی و باز مرا غرق تبـــــاهی کــــردی
باز هم رنج غروب است و غم و حسرت و آه!
منم و خستگی را ه و دل پردردی
لب این جاده دلم تا به ابد می ماند
به امیدی که ازین راه ،تو بر می گردی
مانده از رفتن تو ، از من غمگین بر جای
یک دل غمزده و روح بیـــابانگـــــردی
پشت این فاصله، دل منتظر توست ،بیا!
به دلم گفته ام ای دوست: تو بر می گردی
تاریخ سرایش : تابستان ۷۱
مترسکی خواهم شد
تا حتی خواب- چیدن تو- در ذهن کسی خطور نکند
در من به خلق وخوی نسیم نگاه کن
تمامی یأ س را از مژه های ترد سلولهایم بزدای.
برای خش خش نگاه هایم ، آهنگ رستن باش.
چقدر مرگ را درین تنهایی زندگی کنم؟
گره پرده های پشت پنجره
خود بخود ـ باز ـ میشود
یعنی درهای امید را ـ ببند !
او دیگر
هرگز نخواهد آمد!
پنجره ها دیوارهای شطرنجی ناامیدی اند !!
باد
این میهمان ناخوانده ی جغرافیا
خواندن و نوشتن بلد است !
وقتی از دفتر باغها
فقط کلمات رنگین گلها را
با دست بیرحم خویش پــاک می کند!
ـ دیر میکنی ـ
پیراهن شعر ، به تن دلتنگی هایم
تنگ شده است!
ترسم همه از این است که ،
آنقدر این دیدارهای ناتمام ـ تجدید ـ شوند
که یکروز ـ مهر مردودی ـ
پای کارنامه ی دلبستگیهایمان بخورد!!
با پیشکش زلالترین درودها وسلامها به روح مقدس و دریایی آن ابرمرد خوبیها و پاکیها که لحظه ای حتی، دنیا با تمام جاذبه ها و افسونگریهای بیمقدارش نتوانست ،روح خستگی ناپذیرش را، از رسیدن به قله های راستیها ودرستیها باز دارد.آن اقیانوس بیکران فضل و ادب که زمان در برابرش دو زانو مینشست تا بزرگ منشی بیاموزد. همو که بی هیچ مبالغه ای ،کوه، درس استواری وپایداری را از او آموخت. وامروز وهمیشه ما به عظمت و قداستش میبالیم. خداوند سبحان روح مقدسش را قرین رحمت واسعه ی خویش گرداند. آمین یا رب العالمین
به پدرم ،که نبودنش فاجعه ی عظیمی است
که همیشه در ما رخ میدهد:
ـــــــــــــــــــــــ
دردفتر ذهن هیچ خاکستری
خاطره ی رقص شعله نیست!
در رگهای دستان تکیده ی هیچ پاییزی،
نبض رویش برگی!
به مرمتش امید نداشته باش!
هیچگاه ذرات پراکنده ی این دل،
کنار هم چفت نمیشوند!
این برج قدیمی سالهاست
بدست طوفان .....
دیگر تقویم های روشن عمرت را
پای این امید محال
سیاه نکن!
اینجا
هر روز
طوفان میوزد!
من
در هوای تلخ دوریت
تا گل آخر خزان شده ام!
اما تو
با اردیبهشت
شکوه شیرین تولدت را
جشن گرفته ای!!
سرنوشت من چه غم انگیز بود داستانی تلخ ودرد آمیز بود!
تکدرخت نورس احساس من زخمی غمگین ترین پاییز بود
روبرویم یک دریچه وا نشد خانه ام همزاد یک دهلیز بود
*****
یاد دشت سبز چشمانت بخیر که پر از گلهای روح انگیز بود
آه اما سهم من از چشم تو یک نگاه - از تهی- لبریز بود !!
وخلاصه بی حضور سبز تو چارفصل تلخ من پاییز بود!
ای نگاه سبز پوش تو بهار من غمگنانه ریخت بی تو برگ وبار من
آن درخت بی برم ،که جز سکوت و درد آشیان نکرده روی شاخسار من
بی بهانه میشود که باز هم شبی چون نسیم بگذری تو از کنار من!
*******
آه کوچه های این حوالی آگهند از تمام غصه های بی شمار من
باز مثل قلب عشق، تند میزند نبض روح سوگواروبیقرار من
پیچ وتاب شعله های درد دیدنی است در نگاه آتشین وپرشرار من
عاشقانه باز هم صدا بزن مرا تا که بشکند سکوت مرگبارمن
سرایش : ۲۰/آذر/۱۳۷۲
باران بی عاطفه،
هوا را هاشور میزند
تا تصویر دلتنگ قفس را
زنده کند!
وگرنه ابرها می گریند
تا غبار فاصله ها
از میان برود!
این غزل را با تمام فروتنی وارادت، به آستان بلند معلم بزرگ
اخلاص و عرفان،برادر شهیدم ؛ جلیل رستمی پیشکش می کنم.
هم او که در شب عاشورا ی حسینی سال1359 بر حرامیان خروشید
و پیمانه ی آن عشق سرخ را لا جرعه سر کشید ،
آن قله ی بلندی، که همه ی ما از درک عظمت او همچنان عاجزیم .
وهیچگاه زوایای روح ملکوتی او بر کسی معلوم نشد
اما اوهمچنان درخشان تر ازهمیشه، در آسمان پاکی ها می درخشد .
... من این راه را آگاهانه تشخیص داده و آگاهانه در این راه، قدم بر میدارم. مرا هیچ یک از جاذبه های غیر الهی نمی تواند به خود وا دارد که از حرکت بسوی کمال مطلق باز مانم و از شهادت که بالا ترین رحمت الهی است بی نصیب گردم......
( فرازی از وصیت نامه شهید)
قدیــــس بخــون خفتــــه ی خـونیــن پـرو بـالــم
ای ســـرخـتــــرین حــادثـــه ی دشـت خـیـالــم
مگـــذار دریــــن ـ پیلـــه ی بـــی روزن تـکــرارــ
در حســـرت پـــــرواز ، غریـــبانـــه بـنــــــــالم
چـــون بـــاد ، دریــن گستــره ی شـوم جنـون خیـز
تــا کـــی زســر دربـــدری آه بــــنـــــــــالم
ای سیــب بهشتــــــــی ! که صمیمــانه بـه صــد شوق
زیـــن بـــاغ ، تـو را چیـــد خـداونـــد دو عــالـم
بـیچـــــاره منِ مـانــده بـه سرشاخـه یِ تـــردیــــد
ناچِِِِِِِِِِِِـیــــده و آ فـــت زده و مـانـــده و کـــالـــــم !
ایــنجـا عـطــشِ جـر عــه ای از عشـــق مــرا کـشــت
ای جـــاری معصــــــوم ، تـــو ای رود زلالـــــــم
******
روزی تـــو دگــــر بــار ازیــــن کــو چـه می آیـــی ؟
عـمری اســت کـه دلـخــوش بـه هـمیـن فـکـر مـحـالم !
******
هـــرچنــد زمیــن گـیــرم و پــر بـستــه ی این خــا ک
امـــا بـه تـو و بـخــت بـلــنــــــــــد تـو بـبـــالـــم !
سیروس گلم ، بی تو دلم بارانی است !
تصویر تو در قاب جهان پیدا نیست
این روح تو نیست که چنین می گرید ؟
بر شوق شهادت، که دگر در ما نیست!
دوپنجره ی
دلگیر دلتنگی است!
وقتی
به غربت تلخ چشمان تو
می اندیشم!
۱
غـروب انـدوه مـردی دل شکسـته است
وتصــویر دلـی درخـون نشـسته است
ومن آن مـرد غمگــین غـروبم
کـه تـار وپود امیــدش گسسته است !
۲
دلـم دریـای دردی بـیکرانه است
وبـی تـو دردهـایش جـاودانـه است
تمـام آرزوهـــــــایم تـو هستـی
دو بیــتی های مـن مشتــی بهـانه است !
پیشکش به روح پاک اردشیر نجفیان، دانش آموزی که مرگ، بیرحمانه کیف زندگیش را دزدید
۱
زدست بی کسی فریاد فریاد
دریغا ای گل همواره در یاد
میان کوچه های تلخ غربت
اجل آمد به دیدار تو ای داد
۲
د لـم آواره و بـی خـا نمونه
زمــونه با دلـم نا مهـربو نه
چه سـاده رفتی و امـا نگفتی
غمـت دل را به آ تـش می کشـونه
۳
سه تا رم دیـگر آهنگــی نداره
کسـی چـون مـن دل تنـگی نـداره
بـه زیـر بـارش نیـرنگ پا ییز
بهــارم ای خدا ، رنگی نداره
۴
زدرد دوریـت روزم سیــا هه
تمــوم لحـظه هـا یم اشک و آ هه
بـرای دیدنت همـچون دل مـن
هنوز ایـن کـو چـه چشمـونش بـرا هه
درست امتحان میان ترم درس زیست سلولی مولکولی داشتیم. از کنار پنجره ی طبقه ی دوم دانشکده نگاه که میکردم، میدیدم که پاییز مثل همیشه با آن افسون، شکوه وهیمنه ی منحصر بفرد خویش کوچه ها وخیابانهای اطراف دانشکده رو قرق کرده است. بین امتحان و پاییز باید دل به کی میدادم؟ باآنکه چند روزی درگیر خواندن درس بودم تا این چند واحد را از سر بگذرانمُ اما این شعر آنقدر صمیمانه مرابا خود به تماشای دلتنگیهای مقدس خویش برد که همان جا ....
با تمام تواضع، پیشکش به دوست همیشه نازنینم، صادق گرمسیری
که همواره به مهربانی وفروتنی اش رشک برده ام.
آه عمری است که ویــران شده ام
ساکت وسردو پریشــان شده ام
بی تــو ای باغ بهـــار آور من
مثل یک شاخه ی بیجـان شده ام
پرم از صحبت سرما و سکوت
مثل شبهــای زمستان شده ام
همچو یک برگ خزان دیــده ،دریغ !
باز از خانــه به دوشــــان شــده ام
گرچه ای دوست درین کوچه ی مرگ
مثل بیـــدی، سخت لرزان شده ام
چشـــم تو باز سراغی نگــرفت
از من و ایــن دل ویـــران شده ام
تا تـــو آیـــی و مرا در یابــی
مبتـــــلای خشم طوفان شده ام
(تاریخ سرایش پاییز ۱۳۷۳)
روزی از کوچه ی ما بار دگر می آیی
باهمان سبز ترین پیرهن رویایی
باغ بی واهمه صد پنجره گل خواهد داد
کوچه پر می شود از نسترن صحرایی
چون نسیمی! که نوازش زتنت می ریزد
مثل چشمان پراز ناز سحر زیبایی!
من،همین کهنه ترین قصه ی این کوچه ی سرد!
تو ولی ـ تازه ترین خاطره ی فردایی!
کشت ما را غم تنهایی ودلتنگی ها
شاید ای دو ست ، تو هم مثل دلم تنهایی!
می رسی تا به سرانگشت نگاهت ، امشب
عقذه ها را زدل بسته ی من بگشایی!
تاریخ سرایش: بهار۷۳
پیله ای تنگ تر از سینه ی ما جایی نیست
مرگ هم تلخ تر از لحظه ی تنهایی نیست!
مثل خاکستر بی روح اجاقی دم سرد
درمن آن شور وشررهای تماشایی نیست!
هیچکس مثل تو ای ابر صمیمی -ای دوست-
هم نفس با عطش این دل صحرائی نیست
به طنین طرب انگیز قدمهات قسم
لحظه ای خوشتر از آن لحظه که می آیی نیست!!
بی تو ای سبزترین آینه ی خلوت من!
عالم وهرچه درو هست، تماشائی نیست
تاریخ سرایش بهار ۷۶

